تبليغاتX
روزهای من
 

 

 

یک سال از روزی که اولین بار اینجا نوشتم می گذره.اون شب در حالیکه تب داشتم نشسته بودم توی اتاق کارم و با خودم کلنجار می رفتم که وبلاگ جدید درست کنم یا نه...مدت زیادی از حذف آخرین وبلاگم نمی گذشت...بالاخره ساخته شد و اسمشو گذاشتم "روزهای من " چون دقیقا خیال داشتم که روزهای زندگیمو اینجا بنویسم.خیلی از حس ها...افکار و اتفاقات کاملا روزمره و در عین حال مهم.هیچوقت دلم نخواست بیام اینجا در مورد اعتقادات...مبانی فکری...افکار سیاسی یا جهت گیریهای مذهبی ام بنویسم...خود ظاهری ام رو نوشتم بدون هیچگونه سانسوری.حتی با وجود اینکه می دونم مامان خانوم گاهی می آد به اینجا .تنها یک پست از نوشته هام حذف شد اونهم نه به دلیل اینکه از نوشتنش پشیمون یا شرمزده بودم بلکه به دلیل احترام به گفته های به یکی از دوستان بسیار عزیزم .

یک سال خوبی بود! با اینکه خیلی زیاد سخت بود.وقتی پست های قبلی امو می خونم حس می کنم اونموقع ها از شدت درد و غم فشرده شده بودم.شاید از دید دیگران اینطور به نظر نیاد اما خودم می تونم به یاد بیارم که موقع نوشتن هر کدوم از اون پست ها دقیقا چه حالی داشتم.پیشرفتم بدک نبوده.شاید همین الان هم متعادل نباشم ولی به نسبت سال پیش در همین روز حالم خیلی خوبه:)

مرسی از همه اونایی که اومدن و بهم تبریک گفتن...و تمام آدمهای دوست داشتنی ای که اینجا باهاشون آشنا شدم:*

+ Tue 8 Jul 2008ساعت 8:25 PM شارونا |


 

 

روزهایی که می گذرن پر از  تغییرات هستند...پر از فکر های مختلف...امروز روز خوبی بود.بعد از مدتها آرامش داشتم.ساز زدم .از تمرکزم  موقع نواختن راضی بودم.خیلی وقت بود که این اتفاق نیفتاده بود.با تمام این حرفها شاید بهتر بود که از اول به جای غمگین شدن می پذیرفتم که تنهام.یکی از ایرادهام این بوده که نمی خواستم بپذیرم رابطه ام با کسی که دوستش دارم تغییر کرده و شاید دیگه هیچوقت مثل قبل نشه...امروز بالاخره دست از زیر و رو کردن احساسات و افکارم برداشتم و پذیرفتم که این بین من مقصر نیستم...شاید به نظر خیلی ها و حتی خود حامد رابطه ما مشکلی نداشته باشه...اما وقتی من یه نارضایتی ای تو اعماق وجودم دارم یعنی اینکه همه چیز خوب پیش نمی ره...یه جایی یه اشکالی هست.هرچند  ممکنه خیلی ظریف باشه و به چشم نیاد.شاید خیلی از پسرها ندونن کجای کار ایراد داره و مشکل کجاست یا اینکه چه کاری رو باید انجام بدن یا طرف مقابل دقیقا چی ازشون می خواد.ولی من خیالم راحته که هرکاری که می تونستم برای این رابطه کردم.همیشه خیلی رک و راست انتظارات و مشکلات رو گفتم...اینکه طرفم اهمیت نداد و همه اش رو گذاشت رو حساب غرغر و بهانه جویی دیگه به من مربوط نیست.

حس جالبی نیست ...خیلی با ایده آل هام فاصله داره...اما دیگه کاری به جز رها کردن همه چیز به حال خودش ازم بر نمی آد...اگه رابطه ما برای طرفم مهم باشه بالاخره یه اتفاقی می افته و اگه هم نباشه  دیگه کاری نمی تونم انجام بدم.

تمام مدتی که درحال نوشتن بودم داشتم سیکرت گاردن گوش می کردم...بارها تکرار شد...و من هر بار از خودم پرسیدم ما دوتا همون آدمایی هستیم که اونموقع با هم سیکرت گاردن گوش می کردیم ...تو اتوبان مورد علاقه حامد رانندگی می کردیم و با هم سیگار می کشیدیم؟واقعا همونها هستیم؟

تو اون برهه از زندگی ام خیلی حالم بد بود و مشکل داشتم.اصلا نمی دونم اگه حامد رو نداشتم چه اتفاقی می افتاد برام.اینو همیشه یادم می مونه که چقدر اونموقع بهم حسهای خوب داد. چقدر باهاش راحت بودم...عجیبه...وقتی که اونقدر قوی شدم که بتونم از پس زندگی ام بر بیام حامد دیگه نخواست تکیه گاه من باشه...

شاید امشب صدها بار سیکرت گاردن رو گوش کردم...اما بازهم می خوام گوش کنم....

 

 

+ Tue 1 Jul 2008ساعت 0:21 AM شارونا |


 

بعضی روزها از همون ساعات اولیه شروعشون مزخرفن و بعضی ها هم عالی هستن...امروز صبح که بیدار شدم فکر می کردم با یکی از اون روزهای خوب و بی عیب و نقص سر و کار دارم که پر از اتفاقات قشنگ و هیجان انگیز هستن...خوب...اینطور نبود ....

صبح با مامان خانوم باید می رفتیم آزمایشگاه.توی راه خواستم نوار رو عوض کنم.فکر می کنم ۳ چهار ماهی بود اون نوار تو ضبط ماشین مامان خانوم مونده بود! همینجوری یه نوار انتخاب کردم ...وقتی شروع کرد به خوندن اولش میخکوب و بعدش ذوب شدم...نمی تونم اون حس رو توصیف کنم...چقدر دلم برای اون کاست ونجلیز تنگ شده بود.مدتها بود گمش کرده بودم ! ظاهرا اونجا جا گذاشته بودمش...بعد هم اومدیم خونه و من به کارهام رسیدم...

همه چیز تا عصر خوب و خوش پیش رفت. دلم نمی خواد توضیح بدم امشب چی شد و چه اتفاقاتی افتاد...چه اهمیتی داره؟ من مدتهاست که خسته ام...زندگی مدتهاست رو روال عادی پیش نمی ره... سالهاست از خود اصلی ام جدا شدم و نمی دونم دارم کجا می رم و چیکار می کنم...شاید نیاز داشته باشم به جای جاخالی دادن و فرار از واقعیت یه بار بشینم با خودم روبرو شم...از اون موجود سرکش و ناآرامی که تو وجودمه بپرسم چی می خواد  و چه غلطی داره تو زندگیش می کنه...

بی ربط ۱:اتاق کارم باید تمیز بشه .خیلی هم سریع باید این کار رو انجام بدم به دو دلیل : یکی اینکه اگه دور و برم شلوغ باشه هیچ کاری نمی تونم از پیش ببرم ...دومی هم اینه که به زودی مهمون خواهیم داشت و این مهمون عزیز چند روزی تشریف خواهند داشت و مسلما دیدن ظاهر ناخوشایند اتاق کار من مناسب نخواهد بود!

بی ربط ۲:دلم می خواد برم مسافرت.تنهایی و بدون اطلاع قبلی به دیگران (به جز افراد خانواده).یعنی اینکه یه دفعه ای پاشم برم یه جایی و یه مدت نامعلومی اونجا بمونم بدون وسایل ارتباطی لعنتی...

بی ربط ۳:فردا صبح زود یکی از دوستای خیلی قدیمی می آد دنبالم که بریم پیاده روی...امروز که قرار رو باهاش فیکس کردم اصلا نمی دونستم تا شب انرژی ام اینجوری تحلیل می ره...اصلا نمی دونم فردا چه جوری باید برم...خودم رو نرمال نشون بدم و با هاش بگم و بخندم.این دوستم دختر خیلی انرژیکیه نمی شه باهاش باشم و تو خودم فرو برم...

خیلی حس مزخرفیه...اما امشب دلم واقعا برای خودم سوخت...خیلی احساس بدبختی کردم...مهم نیست...با تمام این حرفا شاید من واقعا یه موجود بدبختی باشم که نمی خواد واقعیت و بدبختی اشو قبول کنه...

دلم می خواد تسلیم شم.

 

+ Fri 27 Jun 2008ساعت 0:23 AM شارونا


 

تمام عصر دیروز رو به خرید کردن گذروندم.نمی دونم دقیقا آخرین باری که رفتم خرید کی بوده ...اما هروقت که بود حس می کردم مدتهای خیلی زیادیه چیزی برای خودم نخریدم.مانتو شال کفش یه تاپ ملوس و یه سری لباسهای دیگه! گردنبند و ادوات آرایش خریدم و کل پول کیفم تموم شد و مجبور شدم یه مقداری از مامان خانوم قرض بگیرم.تمام لباسام رنگی و جیغ هستن. من معمولا اصلا از جایی که این موجودات ابله و مزاحم وایساده باشن رد نمی شم و راهم رو کلی دور می کنم که از جلوشون رد نشم اما حالا با این چیزایی که خریدم هرجا  برم بازم می بیننم ! هرکاری می کنم  لباسای تیره و مزخرف بخرم که جلب توجه نکنم نمی شه...شاید یه جور حس مبارزه طلبی دورنی باشه ...دلم نمی خواد افکار و عقایدم رو به خاطر یه مشت دیوونه تغییر بدم...

برای مامان خانوم و مامان بزرگ خانوم هم هدیه روز مادر خریدم.سالها توی زندگی ام با اینکه چه روزی  و چرا به عنوان روز مادر و زن باید انتخاب بشه مشکل داشتم اما حالا دیگه زیاد برام مهم نیست و بیشتر این مهمه که یه روزی باشه برای تشکر از خانوما ...یه روزی برای اینکه ازشون قدردانی بشه و یکمی خوشحال باشن.حالا دیگه اینکه روز تولد یا مرگ کیه زیاد مهم نیست.

کارهای بخش نظری پایان نامه تقریبا امروز تموم شد.بدجوری احساس خستگی جسمی و روحی دارم...اما می دونم که به زودی همه این حس های مزخرفم از بین می ره.

دیروز برای خودم کلی کادو خریدم و مامان خانوم هم امروز برام یه کیف خوشگل خرید...مجبور شدم سیم کارت قدیمی ام رو برای پیدا کردن شماره یکی از دوستام چک کنم.همینکه موبایل رو روشن کردم یه عالمه اس ام اس رسید....هیچکدوم رو نخوندم ...یه سری از دوستام که با شماره جدیدم تماس گرفتن...حوصله بقیه رو هم ندارم...چه اهمیتی داره که پسرا بخوان آدمو ببینن و کادو بدن... دریافت تبریک و شنیدن حرفهای خوشایند از دیگران چه فایده ای داره...درحالیکه اون شخصی که بین همه اشون انتخاب کردم اصلا یادش نبود  بهم تبریک بگه...یه جمله دوکلمه ای رو هم ازم دریغ کرد.

مهم نیست...این روزا هم بالاخره تموم می شن و من قوی تر از قبلم می شم...فعلا دارم قوامو جمع می کنم...مثل یه فنر فشرده شده ...

روز خانوما و مامانا بر همه خانومای گل مخصوصا اونایی  که مامان شدن یا قراره بشن مبارک :*

+ Tue 24 Jun 2008ساعت 8:57 PM شارونا |


 

من که می دونستم همه چیز نهایتا یه هفته قشنگ و پرفکت می مونه...من که می دونستم طرف مقابلم پسری نیست که مهربونی ازش بخوام...من که می دونستم نمی شه ازش انتظار داشته باشم وقتی ناراحتم کاری انجام بده ...من که می دونستم دلخوریهامو با انواع و اقسام روشها خودم باید تو وجود خودم از بین ببرم ...من که می دونستم تو زندگیش اولین نیستم...من که می دونستم ...

خسته شدم...از بس باهام مثل یه شئ رفتار شد.من یه موجود زنده ام...احتیاج دارم به نوازش کلامی و جسمی...احتیاج دارم حس کنم تو زندگی طرفم مهمترینم...احتیاج دارم به اینکه طرفم محبت آمیز و مهربانانه باهام صحبت کنه...برام وقت بذاره...دلش برام تنگ شه...اصلا چه اشکالی داره ۵۰ بار اصرار کنه که باهاش برم بیرون؟ برام هدیه بخره؟یه شاخه گل بخره؟ دلش بخواد که یه جا دستشو حلقه کنه دور کمرم؟یه جا یواشکی و در عین حال جسورانه منو ببوسه؟یه وقتی بدون اینکه بهم بگه بره یه کاری رو که من دنبالشم برام انجام بده...

حس می کنم خیلی بیچاره شدم که این چیزای پیش و پا افتاده و عادی که خودم هزاران بار تو زندگی تجربه اشون کردم الان برام اینقدر آرزو شدن...

هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی بشه که دلم برای حداقل های زندگی ام اینطوری تنگ بشه... همیشه مشکلاتم با طرفم سر مسائل اساسی تری بود نه سر اینکه چرا بهم عشق نمی ده...اگه اینطور بود که یه ثانیه هم باهاش نمی موندم...

می شه قبول کرد که طرف اونقدر کار و مشغولیت فکری داشته باشه که نتونه هفته ای یه بار بیشتر آدمو ببینه...می شه روزی یه بار تلفنی حرف زدن رو پذیرفت...اما اینکه طرف حتی همون ۵ دقیقه وقت رو هم موقع تلفن زدن تنها به فکر کردن به حرفهای آدم اختصاص نده ...اینکه حتی به خودش زحمت نده با کلامش آدم رو خوشحال نگه داره...اینکه دائم انتظار داشته باشه چون تو دختری همیشه باید مهربون و لبخند بر لب باشی و هیچوقت اعتراض نکنی...همیشه خانوم و خفه باشی ... تا از روی عذاب وجدان چند گرم محبت رنگ و رو رفته بندازن جلوت...و انتظار بره که به خاطر همونا یه ماه و شاید هم بیشتر شکرگزار و راضی و خوشحال باشی...خیلی دردناکه.

خسته شدم از بس همه دیدارهامون با استرسه.از اینکه باید سر یه ساعت خاصی تموم بشه.حالم بهم خورد از بس رانندگی کردم و اینور و اونور چرخیدم.از بی برنامگی دیوونه شدم از اینکه مشخص نیست چه روزی در هفته همو می بینیم و کجا می ریم و چی کار می کنیم. از تکرار و تکرار و تکرار حالم بهم خورد...

دلم گرفته...

+ این پست یه جور تخلیه احساسات بود...اینجا نوشتمش که بعدا یادم بمونه چرا روز ۲ تیر ۸۷ من اینجوری بهم ریخته بودم...

+ Sun 22 Jun 2008ساعت 4:18 PM شارونا


 

نشستم تو اتاق کارم و دارم آداجیوی آلبینونی گوش می کنم...حس عجیبی از تنهایی و غم و درد بهم می ده...حسی که هیچ جوری قابل توصیف نیست و هیچ قطعه دیگری هم نظیرش رو ایجاد نمی کنه...به داشتن چنین حسی احتیاج دارم الان.و نمی دونم چرا...هیچ اتفاق خاصی نیفتاده .یا شاید هم من می خوام وانمود کنم که نیفتاده؟ خوب...من قابلیت عجیبی در گول زدن خودم دارم.چنان با مهارت این کار رو انجام می دم که تشخیصش برای خودم و هیچ کس دیگه ای راحت نیست...حوصله کند و کاو تو وجودم و احساساتم ندارم.فقط دلم می خواد مدتهای طولانی تو یه محیط ساکت ...تاریک و خنک دراز بکشم و خیالم راحت باشه که هیچ وسیله ارتباطی لعنتی ای اعم از تلفن و موبایل دور و برم نیست.

امروز صبح زود بیدار شدم و رفتم دانشگاه تهران برای کارهای پایان نامه.بخش نظری اش داره کم کم تموم می شه و بعد می مونه قسمت اعصاب خورد کن تهیه نقشه ها و پلان ها ... سر و کله زدن با استادا و ارائه طرح نهایی.بعد هم رفتم شرکت.نماینده فرانسه امون اومده و طبق معمول کلی کار روی سر همه امون ریخته.عصر با مامان خانوم باید می رفتن بازدید یه کارخونه ای و من از فرصت استفاده کردم اومدم خونه .قرار بود عصر با حامد بریم کنسرت.اینقدر خسته بودم که خوابم برد و اون بین ساعتم دائم زنگ می زد اما بیدار نمی شدم.با سختی حاضر شدم و رفتم.آرایش کاملتری کردم و صورتم رو دوست داشتم.کلا از وضع ظاهری ام در رضایت کامل بودم.تمام مدت امروز داشتم با خودم فکر می کردم دوباره طبق روال عادی من باید تو تایم استراحت تنها بمونم...خیلی مسخره است که من از تنها موندن تو این قسمت کنسرت خیلی ناراحت می شم.و نمی دونم چرا...تقصیر حامد هم نیست.باید بره با کلی آدم حرف بزنه و من می دونم که وقتی پای موزیک بیاد وسط چیز دیگه ای براش مهم نیست...البته تلاش کردم که مزاحمش نشم.یکی از دوستاش و دوست دخترش هم بودن اما من ترجیح می دادم تنها بمونم.یه سری افرادی بودن که منو قبلا بهشون معرفی کرده بود اما اونجوری که یه دفعه ای منو گذاشت و رفت تو جمع نمی تونستم پاشم برم دنبالش و با افراد آشنا احوالپرسی کنم ...چند نفرشون هم هرازگاهی مستقیما بهم نگاه می کردن ! واقعا برای یکی از معدود دفعات توی عمرم احساس معذب بودن بهم دست داد.حداقل موسیقی نسبتا خوبی گوش کردم و از فضای محل برگزاری کنسرت لذت بسیاری بردم.یه جور حس آرامش خاصی بهم دست می ده تو اون ساختمون.کاملا ریلکس می شم .نیم ساعت بعدش باید خداحافظی می کردیم چون حامد شاگرد داشت.دلم براش تنگ می شد خیلی.تقریبا اصلا وقت نشد همو درست ببینیم.یه قسمت وجودم که مربوط به حس گرفتن از طرف مقابل و رمانتیک بودن می شه تبدیل شده به یه حفره تاریک عظیم.قابلیت اینو داره که به راحتی پر بشه...ولی تو این شرایط هر روز عمیقتر از روز قبل می شه.

اومدم خونه و با دوستم رفتیم پیاده روی...خوب بود.پیاده روی همیشه منو سرحال می کنه.مخصوصا اگه با کسی باشم که از نظر احساسی مشترکات قابل توجهی داشته باشیم.یه جا عودی هم خریدم!خیلی احتیاج داشتم.یه سری چیز دیگه هم دیدم که بدم نمی اومد دقیقتر نگاهشون کنم...خیال دارم با مامان خانوم برم سراغشون.نمی دونم کی وقت بشه...

فردا صبح باید برم آزمایش خون برای چکاپ ...دلم می خواست الان می رفتم سراغ شکلاتهایی که هدیه گرفتم ...یا یه مقداری آلبالو می خوردم! دلم یه قاشق از غذای هوس برانگیزی که مامان خانوم درست کرده و توش کرفس داره می خواد! که خوب ...نمی شه و باید تا فردا عصر صبر کنم.چون از آزمایشگاه می رم شرکت و تا عصر خونه نیستم.

میرم آرایشمو پاک کنم و بخوابم.

یه عالمه فریاد دارم...بغض دارم...از اون مواقعیه که عصیان کنم و بزنم همه چی رو با خاک یکسان کنم....و نمی دونم چرا...

(آیا واقعا نمی دونم؟...)

 

+ Wed 18 Jun 2008ساعت 11:40 PM شارونا |


این روزا یکمی سرم شلوغه.درگیر کارهای پایان نامه هستم.خیلی دلم می خواد تا آخر تابستون دفاع کنم و تموم شه بره پی کارش ...بعدش می تونم با خیال راحت بشینم و ببینم چیکار می خوام بکنم تو زندگیم...فعلا همه چیز تقریبا آروم و ساکنه ...گاهی وقتا اینجور آروم بودن هم دوست داشتنیه...امشب با حامد رفتیم کنسرت...بدک نبود.انواع سر و صدا از مردم ساطع می شد ...هنگامه ای از انواع زنگ های موبایل ...اس ام اس و سرفه های یکی پشت سرمون به طرز زیبایی آکومپانیمان کنسرت بودن .همین باعث شد سردرد وحشتناکی بگیرم .

دوستم تلفن کرد و وسوسه ام کرد که بشینم کارهامو بکشم و روز تحویل کار ببرم دانشگاه تا درسا رو پاس کنم.ظاهرا استادا بهش گفتن به من بگه که از نظرشون اشکالی نداره که سرکلاسا نبودم.هرچی فکر می کنم حوصله اش رو در خودم نمی بینم.

افکارم خیلی درهمه.اصلا نمی تونم برای آینده ام تصمیم بگیرم.هزارتا فکر تو سرمه.نمی تونم انتخاب کنم.مثلا می تونم برم دکترای شهرسازی آزاد بخونم.یا برم فوق لیسانس همین رشته فعلی امو از دانشگاه تهران بگیرم.که احتمال قبول شدنم توش خیلی بیشتر از شهرسازیه.یا اینکه کلا بی خیال تمام این فکرا بشم و شروع کنم یه رشته دیگه رو از لیسانس بخونم.درضمن می تونم مثل بچه آدم مدرکم رو بگیرم و شروع کنم به کار کردن تو همین رشته و در کنارش کار شرکت رو هم داشته باشم.هرجوری فکر می کنم می بینم که درشرایط فعلی ترجیح می دم همینجا تو ایران بمونم.وگرنه می تونستم برم یه کشور دیگه و دکترای رشته خودمو بخونم.

بدجوری به تغییر و تحول احتیاج دارم.می خوام کل دکوراسیون اتاقامو تغییر بدم .و یه سری میز توالت و دراور برای اتاقم بخرم.اما نمی دونم کی موفق بشم.مامان خانوم که حسابی درگیره و حامد هم الان خیلی کار داره...بنابراین کسی نیست که باهاش برم خرید...

امروز یکی از دوستای قدیمی ام"ث" که که مدتها بود ازش بی خبر بودم بهم تلفن زد.اونموقع ما سه تا زوج بودیم که رابطه جدی داشتیم.من و امیر- دوستم س و دوست پسرش امید - ث و برادر دوست پسر س امیر.س و امید همون موقع ازدواج کردن.یعنی رابطه دوستی اشون به یک سال هم نکشید. ث و امیر هم کلا فقط به قصد ازدواج باهم می گشتن. من و امیر بعد از مراسم رسمی نامزدی س و اعلام نامزدی غیر رسمی ث از هم جدا شدیم! و من با این دوستام قطع رابطه کردم.کلا خیلی رو اعصابم می رفتن و دائم می خواستن بدونن چرا من و امیر جدا شدیم.و با اون طرز تفکر و شرایط سنتی اشون خیلی براشون جذاب و در عین حال عجیب بود که چرا من بعد از ۵ سال دوستی امیر رو ول کردم! و ته فکرشون هم این بود که لابد ما با هم رابطه جسمی داشتیم و امیر دلش نمی خواسته با من ازدواج کنه .یعنی اینکه فقط به فکر خوشگذرونی بوده و فکر جدی ای نداشته! خوب...تو اون برهه از زندگی ام من با امیر رابطه خاصی نداشتم.هردومون یه جورایی بچه بودیم .و نهایت خباثتمون این بود که عصر یه روزی که صبحش همو دیده بودیم امیر تلفن کنه به مامانم و بگه دلش برام تنگ شده و اجازه بگیره که بیاد دیدنم!اون موقع من هنوز به این حد از بی حسی نرسیده بودم و حرفایی که همه جا پشت سرمون بود یه جورایی اذیتم می کرد.ته دلم هم از امیر نفرت عجیبی داشتم .خانواده سنتی ای داشت که نمی تونست منو بهشون معرفی کنه .درحالیکه خودش به راحتی تو خانواده ما رفت و آمد می کرد .این مسئله اونموقع برای من خیلی اذیت کننده بود.یه جورایی حس می کردم توجهی به خواسته های من نداره.اینکه اونهمه معرفی کردن من به خانواده اش برام مهم بود زیاد ربطی به ازدواج کردن نداشت.این مسائل تو خانواده ما مهم بود و ضوابطی داشت.و من از اینکه مامان امیر نمی دونست اون با کی می ره و میاد و دائم نگرانش بود اعصابم خورد می شد.حس می کردم داره بهم توهین می شه.تو اون شرایطی که امیر داشت...یه پسر بی پول و بی کار که پول تو جیبی و ماشین زیر پاش رو از باباش می گرفت من خیلی باهاش سختی می کشیدم و ازش انتظار داشتم که یکمی جرات داشته باشه و بره به مادرش بگه که من دوست دخترشم.نهایتا مادرش خودش فهمید و بهم تلفن کرد.خیلی هم مهربون و خوش برخورد بود.اما دیگه همه چی خراب شده بود.مدتها بود که من با یه عالمه پسر دوست شده بودم و از اینکه بهش خیانت می کردم لذت می بردم!!! و سال ۸۱ در حالی ازش جدا شدم که با التماس ازم می خواست اجازه بدم با خانواده اش بیان برای آشنایی!!!کلا اون طفلک فکر می کرد اگه منو معرفی کنه باید سریعا باهام ازدواج کنه و از اونجایی که اونموقع هنوز هیچی نداشت و از سختگیریهای خانواده ما هم خبر داشت جرات نمی کرد.گاهی با خودم فکر می کنم درحقش خیلی بدی کردم و زجرش دادم.بعد از اینکه فهمید من بهش خیانت کردم خیلی حالش بد شد.انتظار داشتم ولم کنه و بره.اما موند .ازم خواست که دیگه فقط با خودش باشم.هیچوقت بهش اطمینان ندادم ولی هیچوقت هم کاری نکردم که مطمئن شه با کسای دیگه ای هم دوستم.اون بیچاره هم شده بود یه موجود شکاک و داشت دیوونه می شد.جرات  نداشت علنا بگه بهم مشکوکه و کارهای عجیبی می کرد.شب قبل از تولدم تو سال ۸۱ هرچقدر خواهش کرد بهش اجازه ندادم بیاد دیدنم و برام کادو بیاره.خیلی راحت بهش گفتم نمی خوام ببینمش.اصلا نمی دونم چه ام شده بود که اونقدر بدجنسی می کردم.شب تولدم داشتم از گوته بر می گشتم که برم خونه .مهمون داشتیم و باید می رفتم حاضر می شدم.تو راه حس کردم که یه ماشینی داره تعقیبم می کنه.کلا امیر اونوقع ها از این کارا خیلی زیاد می کرد.اما خودش پشت فرمون نبود و حدس زدم که رو صندلی عقب دراز کشیده! یادمه که اونشب برای اینکه اذیتش کنم دو ساعت تموم جاهای مختلفی رفتم و کلی دیر رسیدم خونه.امیر پسر تنهایی بود و من براش یه تکیه گاه بزرگ روحی بودم.تمام امیدش به آینده این بود که یه روزی باهم باشیم.خیلی وقتا که بر می گردم و دلیل اون کارامو از خودم می پرسم می بینم که یه دلیل عمده اش خانواده ام بودن.به شدت از امیر بدشون می اومد.بدون هیچ دلیل منطقی و خاصی.به همه چیزش ایراد می گرفتن.از رنگ پوست و هیکلش تا نژاد پدر و شغل مادرش.در ظاهر باهاش مودب و مهربون بودن ولی من رو خیلی تحت فشار می ذاشتن.و من تا یه حدی تحمل داشتم و بعد از اون قاطی کردم و برای راضی کردن مامانم که دائم می گفت من باید با پسراهای دیگه هم معاشرت کنم زدم همه چیزو نابود کردم.البته اونموقع خیلی بچه و بی تجربه بودم .درنهایت امیر هم خیلی عرضه نداشت که بتونه منو راضی نگه داره.اما بعدها همین خانواده ام برگشتن بهم گفتن تو دل این پسر رو شکستی و نفرینش پشت سرته!!! و اینکه تنها پسر خانواده داری که بدرد تو بخوره همین پسره است! این اتفاق با همه سختی هاش تموم شد و من بعد در حالیکه هنوز بی تعادل و خسته بودم با کاررن دوست شدم.اما چیز مهمی که یاد گرفتم این بود که نباید کسی رو جدی به خانواده ام معرفی کنم.از اونموقع به بعد سعی کردم دوست هامو از خانواده ام دور نگه دارم.من فهمیدم که مامانم از هرپسری که توجه منو جلب کنه بیزار می شه!برای همین همیشه سعی می کنم طوری وانمود کنم که هیچ مسئله جدی ای درکار نیست.اینطوری هم خودم آرامش دارم و هم اونا.زندگی ام هم به لجن کشیده نمی شه...از اون سه تا زوج الان فقط یکیشون مونده .س و امید از هم جدا شدن.ث و شوهرش شهریور نی نی دار می شن:) امروز که باهاش حرف زدم دلم اندازه یه دنیا نی نی خواست:)

امشب با حامد خوش گذشت.بعد از کنسرت رفتیم ساندویچ پپرونی مورد علاقه ام رو سفارش دادیم و وقتی منتظر حامد بودم منو با یه عروسک خیلی دوست داشتنی غافلگیر کرد...من عاشق اینجور لحظه هام.بودن با حامد یه جور دیگه است.با اینکه خیلی وقتا از دستش درحد جنون عصبانی می شم و دلم می خواد خرخره اشو بجوم ... حسی جالبی دارم.انگار این آدمی که اینهمه زندگی اش پر از فراز و نشیب های عجیب و غریب بوده من نیستم...حس می کنم یه دختر کوچولوی لوسم که حامد اولین دوست پسرمه:)

دوست دارم لحظه هامونو...:)

+ Fri 13 Jun 2008ساعت 1:57 AM شارونا |


 

تعطیلات بهتر از اونی که فکر می کردم گذشت...فرصتی بود برای اینکه یه مدت درهم فرو بریم.با هم بودنمون دوست داشتنی و آرامشبخش بود.هنوزم یادآوری لحظه هامون باهم بهم حس خاصی می ده...هرچند که یکی دو روز بیشتر طول نکشید و بعدش با یه عالمه دلتنگی از هم جداشدیم...و دوباره همه چی برگشت به حالت اول.مثل جادویی که اثرش تموم شده باشه.کارها و دردسر هامون شروع شد.خستگی ها و اعصاب خوردیها برگشت سرجای اولش.فقط شاید با این تفاوت که هرازگاهی به یاد اون لحظه ها می افتیم...

داشتم فراموش می کردم که حس دوست داشته شدن چه جوریه...اینکه کسی بخواد مدتها در آغوش بگیرتت ... مدتی طولانی فقط نوازش بشی و مثل یه بچه گربه خودتو لوس کنی و لذت ببری... کسی باشه که براش مهم باشه تو چی کار می کنی و چی می خوری و کی می خوابی...و اینکه بتونی هروقت اراده می کنی سرتو بذاری روی شونه هاش یا دستهاتو دورش حلقه کنی ... از داشتن جسمش و تعلقش به خودت (حتی اگه برای دو روز باشه)لذت ببری.

هنوزم برای اون روزا دلتنگم و فکر می کنم مدتها این حسم ادامه داشته باشه.

 

+ Tue 10 Jun 2008ساعت 1:34 AM شارونا |


 

غرق در لذتم...یه جور سرخوشی گرم و سیال...

+ Thu 5 Jun 2008ساعت 1:21 AM شارونا |


 

زندگی می تونه زیباتر از وقتی باشه که زیر نور شمع توی یه وان بزرگ مملو از آب ولرم و کف ...سرشار از رایحه یاس لم دادی ...شوپن گوش می کنی و از گیلاست شراب می نوشی ...درحالیکه می دونی کسی که دوستت داره همون نزدیکی هاست ...و منتظر تو...؟

+ Mon 2 Jun 2008ساعت 0:34 AM شارونا |